انحرافات عرفان و تصوف
خدای تعالی وجودی است که هستی را خلق نموده،و پدیده ای به این اندازه بزرگ و با عظمت محصول علم و قدرت او است.گرچه این همه رمز و رازها و پیچیدگی های موجود در آن،همه از عظمت نبوغ و دانش بی انتهای او نشأت گرفته،و در این امر هیچ گونه شک و شبهه ای در بین نیست،اما پرسشی که همیشه مطرح بوده و هست،آن است که خدای تعالی این هستی با این عظمت را چگونه خلق نموده است؟ البته علومی چون زیست شناسی،هیئت و فیزیک تا حدودی به توضیح این معما موفق شده، و نکاتی درخور توجه نیز ارائه نموده اند.
نکته ای که در این بین جالب و محل تأمل می باشد،تعریفی است که پیروان عرفان و تصوف در ارتباط با خلقت هستی عنوان نموده اند.در این مبحث نگاه ما حول محور این دیدگاه است،و خواهیم کوشید به طور مختصر نقاط ضعف و اشتباه این دیدگاه را بیان نماییم.عرفا و صوفیه چنانچه حافظ سروده:
در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
بر این باورند که خدای تعالی هستی را به واسطه تجلّی عشق خود آفریده است. بر اساس این دیدگاه ذات خدا بر کل هستی تجلّی نموده و بدین ترتیب در تمام هستی ساری و جاری است.بر همین اساس آمده و طرح وحدت وجود را عنوان نموده اند،و این در حالی است که این دیدگاه جز در وادی تصورات و تخیلات هیچ مبنایی ندارد.ناگفته نماند مردم نیز به لحاظ آن که قادر به تمیز این گونه نکات ظریف نیستند،همین که با ادبیات عرفان و تصوف برخورد نموده و از طرف دیگر می بینند که بر مبنای دیدگاه عرفان و تصوف،خدای تعالی بر وجودشان تجلّی نموده،و به عبارتی دیگر خود، تجلیگاه خدا شده اند،این انگاره دلپذیر را به سادگی باور نموده و در پی آن روان می شوند.امروزه بسیاری از مردم جهان به عرفان و تصوف گرایش پیدا کرده اند،و این در حالی است که از دقایق و همچنین اشکالات آن چیزی نمی دانند.ناگفته نماند ما در کتاب: «تصوف از منظر اسلام»در باره تصوف و عرفان به تفصیل سخن گفته و اشکالات آن را بیان نموده ایم.در اینجا هدف ما بیان آن مطالب نبوده،و تنها در ارتباط با موضوع تجلّی صحبت خواهیم کرد.
فارغ از موضوع خلقت کهکشان،از منظر علم بیولوژی مبنا و منشأ خلقت موجودات زنده معلوم،و تعریف شده است.برطبق نظریه تکامل تدریجی موجودات زنده،آفرینش موجودات زنده از موجودات تک سلولی شروع شده و به تدریج تکامل یافته است. بهترین منبع در این رابطه کتاب ارزشمند«خلقت انسان» اثر دکتر یدالله سحابی است.چنانچه ایشان در کتاب یاد شده عنوان نموده اند، موجودات زنده به طور کلی بر اساس تکامل هدایت شده،که هدایت کننده اش نیز خدا بوده،خلق شده است.همان گونه که عنوان شد خلقت و تکامل موجودات از موجودات تک سلولی شروع شده،و همین طور به تکامل رسیده،تا رسیده به انسان هوشمند.
اگر از منظر علم بیولوژی به موضوع خلقت عالم نگاه کنیم چیزی که در وهله اول توجه انسان را به خود جلب می کند آن است که خلقت موجودات زنده از آن موجودات تک سلولی تا موجودات پرسلولی یعنی نباتات،حیوانات و انسانها، همه از یک منشأ مادی یعنی موجودات تک سلولی ریشه گرفته است.به عنوان مثال اگر کهکشان را در نظر بگیریم،خواهیم دید که خلقت آنها نیز یک منشأ مادی داشته،و به واسطه همان تغییر و تحولاتی که در ماده اولیه اش پدید آمده،صور کنونی را به خود گرفته،و این طور نبوده که خلقت عالم همین جوری و بدون وجود هرگونه مبنا و منشأ،چنان که عرفا و صوفیه عنوان می کنند،از هیچ خلق شده باشد.
مفهوم خلقت عالم به واسطه تجلّی،که عرفا و صوفیه عنوان نموده اند،دقیقاً خلقت عالم به واسطه هیچ است.زیرا در دیدگاه تجلّی،عنصر ماده جایی ندارد. همچنین است در تعاریفی که ابن عربی و دیگران عنوان نموده اند.همه و همه به طور کلی هرگاه خواسته اند در باره خلقت عالم حرف بزنند،گفته اند که عالم هستی همه بر اثر تجلی خدا خلق شده،و اما در ارتباط با آن که تجلی خدا، چگونه عالمی بدین عظمت را از هیچ(بدون وجود یک عنصر مادی)و به صرف تجلی خلق نموده،چیزی برای گفتن نداشته اند.البته این که گفتار و نظرات آنان در گذشته،خیلی محل اشکال نمی شده،این به واسطه آن بوده که در آن ادوار علومی که در حال حاضر وجود دارد،نبوده،و همین که کسانی یک چنین نظراتی واهی را ابراز می کرده اند،مردم هم می پذیرفته اند،و این در حالی است که امروزه علم پرده از ابهامات بسیاری از موضوعات برگرفته،و دیگر جایی برای طرح این گونه نظرات واهی وجود ندارد.هرچند هنوز هم پیروان عرفان و تصوف، تلاش می کنند تا تفاسیر جدیدی بر نظرات حضرات عرفا و متصوفه بنویسند،و بیش از پیش مردم را در این وادی سرگردان نمایند.
بایستی دانست تجلّی یا ظهور خداوند به تنهایی نمی تواند منشأ خلق واقع گردد،زیرا برای خلق یک چیز ماده اولیه آن لازم است.مثلاً در قرآن در ارتباط با خلقت انسان می فرماید ما انسان را از خاک آفریدیم.نمی گوید ما انسان را با تجلّی آفریدیم.اگر انسان را با تجلّی آفریده بود،لازم نبود بگوید انسان را از خاک خلق نمودیم.قابل توجه آنکه طبق نظریه تکامل تدریجی موجودات زنده،خلق انسان از خاک،گل و یا لجن بدبو،یعنی خلق همه موجودات زنده از این منشأ.خدا خود،در قرآن خاطر نشان نموده که خلقت موجودات زنده را به واسطه همان عنصر مادی انجام داده،و این در حالی است که اصحاب عرفان و تصوف آمده و چیزی جدید از خود اختراع نموده اند به نام تجلّی.گویا خدایی که خود،عالم را آفریده،متوجه این معنا نبوده که این کار را به واسطه تجلّی انجام داده،زیرا هیچ اشاره ای به این موضوع نکرده،و ابن عربی و امثال او این معنا را کشف کرده اند!
ما در جاهای دیگر هم به این معنا اشاره کرده و عنوان نمودیم که خدای تعالی ذاتی است بی بدیل.«لیس کمثله شیئی».او شبیه هیچ چیز نیست.وقتی او شبیه هیچ چیز نیست،این یعنی هیچ سنخیتی با عالم هستی ندارد،و چون هیچ سنخیتی با عالم هستی ندارد،لذا هیچ چیز در عالم هستی با او جمع نمی شود، حتی بر وجه تجلّی،زیرا وجودش فوق طاقت همه چیز است.داستان درخواست موسی از خدای تعالی که در قرآن عنوان شده،نیز گواهی روشن بر همین ادعا است.آنجا که فرموده:
«و چون موسى به ميعاد ما آمد،و پروردگارش با او سخن گفت،عرض كرد پروردگارا خودرا به من بنماى تا بر تو بنگرم.خدای به او فرمود هرگز مرا نخواهى ديد.ليكن به كوه بنگر پس اگر بر جاى خود قرار گرفت،تو هم مرا خواهى ديد. پس چون پروردگارش بر كوه تجلّی نمود،آن را ريز ريز ساخت،و موسى بيهوش بر زمين افتاد،و چون موسی به خود آمد،گفت:پروردگارا منزهى تو! توبه كردم به درگاهت،و من نخستين مؤمنانم». (اعراف : 143).
اشتباهی که عرفا و متصوفه مرتکب شدند عدم درک همین معنا بود.این را ندانستند که وقتی کوه با آن همه عظمت اش،تجلّی خدا را تحمل نتوانست،این انسان ضعیف و ناتوان و یا موجودات دیگر،چگونه خواهند توانست محل تجلّی،و یا بنا به تعبیر برخی دیگر،محل ظهور یا حلول خداوند باشند؟چون بدین معنا واقف نبودند،لذا آن همه شعر و داستان سرودند.
بایستی توجه داشت این که عرفا و متصوفه در گذشته،آن همه در ارتباط با موضوع ظهور و حلول و تجلّی خدا در هستی،موجودات و بالاخص انسان،سخن گفته و شعر سروده اند،چیزی بوده که در همان ابتدا خدای تعالی در سوره اعراف آیه (143) با اشاره به داستان درخواست موسی،غیرمستقیم بدان اشاره و آنها را نفی فرموده است.اما از آنجا که گروه های یاد شده خیلی دستپاچه و عجول تشریف داشته،و از لذت کشفی که به قول خودشان کرده بودند،سر از پا نمی شناخته اند،لذا به آیات مربوط به این قضیه توجهی ننموده،و همین جوری به داستان سرایی پرداخته،و مردم را نیز گمراه نموده اند.
جالب آن است که ما از مفهوم آیه(143)سوره اعراف این طور نتیجه گرفته ایم که تجلّی خدا بر هستی ممکن نیست،و این در حالی است که اصحاب عرفان و تصوف،مبنای نظریه خود،یعنی تجلّی خدا بر هستی را همین آیه قرار داده اند. به قول حافظ:«ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا».
بایستی دانست که عموم اکابر و مشایخ عرفان و تصوف از حلاج،بایزید،جنید، حسن بصری،رابعه عدویه،فضیل عیاض،معروف کرخی گرفته،تا برسد به ابن عربی و ملاصدرا و..... همگی در ارتباط با خلقت هستی،چنین دیدگاه اشتباهی داشته،و خلقت هستی را معلول تجلّی خدا بر هستی دانسته اند.
کار از این هم فراتر رفته،و جالب آن که برخی نظریه پردازان عرفان و تصوف در ارتباط با موضوع تجلّی آمده و تقسیماتی نیز عنوان نموده اند.از جمله گفته اند که تجلّی حق مراتبی دارد و مراتب آن عبارت است از مرتبه افعال،مرتبه صفات و مرتبه ذات،و یا آن که عنوان نموده اند که تجلّی حق بر سالک به چهار صورت است،و آن عبارت است از تجلی صوری،تجلی نوری،تجلی معنوی و تجلی ذاتی.ناگفته نماند از آنجا که عرفا و صوفیه در ارتباط با کشف جدید خود،یعنی موضوع تجلّی کاملاً مطمئن بوده اند،لذا تا آنجا که دلشان خواسته در این باره رأی و نظر داده اند،و این در حالی است که اساساً موضوع خلقت عالم به واسطه صرف تجلی خدا،آن هم بدون وجود هرگونه ابزار و وسیله مادی،جز تصوری خام چیز دیگری نمی تواند باشد.وانگهی این که گفته می شود که هستی به واسطه منشأ و مبنایی مادی خلق گردیده،و در ارتباط با خلقت عالم چیزی به عنوان تجلّی در کار نبوده،اینها همه بر مبنای تصریحاتی است که خدای تعالی خود،در قرآن عنوان نموده،و ما از خود چیزی نگفته ایم.
گرایش اشتباهی که اصولاً مردم با آن درگیرند موضوع اطلاق گرایی است. اطلاق گرایی یعنی آنکه با هر شخصیتی در هر زمینه ای برخورد می کنند،طبق عادت همیشگی دوست دارند طرف را مطلق کنند.همین اطلاق گرایی ها موجب می گردد تا زیاد به آراء و نظرات نظرات شخصیت ها توجه نشود.چون برای مثال شخص در چند مورد نظرات خوبی عنوان نموده،تصور مردم این است که تمام نظرات وی درست و بدون اشکال است،و حال آن که هر عالم و دانشمندی ضمن داشتن آراء و نظرات خوب،ممکن است نظرات غلطی نیز داشته باشد.
علت آن که هنوز پس از هزار سال هرچه عرفا و متصوفه گفته اند برای مردم و یا به عبارتی بهتر برای پیروان عرفان و تصوف حجت است،همین معنا است. چون در ارتباط با آنها اطلاق گرایی دارند،به خود حتی اجازه نمی دهند که گفته ها و نظرات آنها را مورد بررسی قرار داده و احیاناً نقاط ضعف آنها را دریابند.علت آن که هنوز دوستداران و پیروان مکاتب عرفانی از گفته ها و نظرات گذشتگان تبعیت نموده،و کمترین شک و شبهه ای به خود راه نمی دهند،نیز همین است. چون اکابر و اعاظم عرفان و تصوف گفته اند خدای تعالی عالم وجود را با تجلی خود آفریده،این گفته را بر خود حجت تلقی نموده،و به چیز دیگری توجه ندارند. یک آن تردید به خود راه نمی دهند که ممکن است این گونه نباشد.
عرفا و صوفیه معتقدند که خدای تعالی عالم وجود را بر مبنای عشق خلق نموده،و تجلی خدا بر عالم وجود،در واقع تجلی عشق خدا بر هستی بوده است.در ارتباط با این پرسش که هدف از خلقت عالم وجود چه بوده،عنوان نموده اند که چون خدا در عزلت و خلوت خود دیده نمی شد،لذا به منظور آن که دیده شود، عالم وجود را خلق نمود.جز انگاره وحدت وجود که در جای خود بدان خواهیم پرداخت،بایستی دانست که دو مطلب بالا یعنی تجلی خدا بر عالم وجود و خلقت عالم بر مبنای عشق الهی پایه و اساس عرفان و تصوف است.
گذشته از اشکالات فراوان در عرفان و تصوف،در اینجا سه اشکال اساسی وجود دارد که به طور اختصار در باره آنها توضیح می دهیم.
1-خدای تعالی با تجلی خود،عالم هستی را آفریده.
2-عشق الهی علت خلق عالم وجود بوده.
3-وحدت وجود.
در توضیح پیرامون بند 1 یعنی اعتقاد به موضوع تجلی خدا بر عالم وجود و خلق آن،پیش از این مطالبی گفته شد،و ضعف و سستی آن معلوم گردید.
در توضیح پیرامون بند 2 یعنی اعتقاد بدین که خدای تعالی چون عاشق ذات خود بوده،و از آنجا که دوست داشته دیده شود،عالم وجود را خلق نموده،بایستی گفت که پنداری خام بیش نیست.زیرا هیچ گونه شواهد و قرائنی در این رابطه وجود ندارد.اما اشکالات این قضیه یکی آن است که ذات خدا را به گونه ای ترسیم نموده اند که گویا همچون انسانها به دیده شدن نیازمند بوده،و این در حالی است که خدای تعالی چون انسان نبوده،و ذات او از تمام تعلقات پاک است.خدا انسانها را با تعلقات انسانی اعم از تعلقات مثبت و منفی خلق نموده و همان تعلقات ابزاری مهم در حرکت انسانها به سوی رشد،کمال و تعالی اند،و این در حالی است که خدای تعالی به رشد،کمال و تعالی نیازمند نیست،زیرا خود، کمال مطلق است.
وجودی که هیچ گونه تعلقاتی ندارد،چگونه ممکن است به دیده شدن،آن هم از طریق مخلوقات اش نیازمند،و یا علاقمند باشد؟وانگهی عرفا از کجا و چگونه کشف کرده اند که ذات خدا عاشق خودش بوده است؟به هر حال برای کشف این معنا یک راهی باید باشد تا ما بتوانیم کشف کنیم که ذات خدا عاشق خودش بوده است.وقتی ما راه به جایی نداریم،و هیچ اشرافی بر وجود خدا نیز نداریم، چگونه می توانیم بگوییم که ذات خدا عاشق خودش بوده و هست.این نیست جز آنکه قبول کنیم که همه این گفته ها و نظرات توهماتی بیش نبوده و نیستند.
اشکال بعدی در نظرات عرفا مبحث عشق الهی است.از نگاه عرفان و تصوف، خدا،چون عاشق خودش بوده،و عالم وجود را بر مبنای عشق آفریده،پس این عشق در تمام هستی سریان و جریان دارد،و هستی،عاشق حق تعالی،و حق تعالی نیز عاشق آن است.این تعامل یعنی عشق و عاشق و معشوق در هستی ساری و جاری بوده،و به طریق اولی تعاملی است میان خدا و انسان.بایستی دانست اینها همه که عنوان شد،توهمات عرفا است.زیرا چنانچه پیش از این نیز گفته شد،ذات خدا فارغ از تعلقات بوده،و عشق نیز خود از جمله تعلقات است.خدایی که فارغ از تعلّق عشق و محبت است،این که چگونه به مخلوقات خویش عشق می ورزد،خود محل تأمل است.مضافاً انسان چگونه می تواند در این تعامل یعنی عشق ورزی به خدا وارد شود؟
انسان وجودی که خدا را به هیچوجه نمی تواند درک و لمس نموده،و به واقع به او نزدیک شود،چگونه می تواند با او که هیچ گونه سنخیت و قرابت ملموس و مشهود با انسان ندارد،نرد عشق ببازد؟وانگهی انسان چنانچه گفته شد،وقتی با خدای تعالی هیچ گونه رابطه ملموس و مشهود ندارد،و هیچ گونه اثر و ردپایی ملموس و مشهود از خدا را در وجود خود حس نمی کند،چگونه ممکن است عشق او را حس نموده،و از این عشق لبریز نیز گردد؟اینها خود،پرسش هایی است بدون پاسخ.این نیست مگر آن که بپذیریم تمامی این انگاره ها و باورهای مطرح شده در عرفان و تصوف،جز مشتی تصورات خام چیز دیگری نیست.
پیش از این نیز گفته شد که انسانها عاشق یکدیگر می شوند و عشق میان آنها حسی است کاملاً ملموس و محسوس،که طرفین آثار آن را حس و حتی لمس می کنند،و این در حالی است که در ارتباط با عشق الهی که عرفا عنوان نموده اند،چنین چیزهایی وجود ندارد.انسان عشق الهی را نه می تواند درک کند،و نه آثاری از آن را در وجود خود حس،این که چگونه به چیزی که نه درک می کند،و نه آن را حس می کند،عشق می ورزد،خود معمایی عجیب است.
چنانچه پیش از این نیز عنوان شد،این نیست جز آن که بپذیریم همه اینها تخیلات و توهمات ذهن انسان است و بس.بایستی دانست انسان تنها قادر است خدای تعالی را به واسطه عقل خود و بر اثر مشاهده آثار او در هستی،درک نموده و او را به عنوان خالق هستی پرستش نماید.اگر از این مرحله عبور نموده،و به لطف خدا به مراحل بالاتر صعود نماید،به جایی می رسد که خدا را به عنوان معبود و نه معشوق،دوست داشته و برای اش اهمیت و احترام فوق العاده قائل شود.همین!دیگر این داستانها که عاشق خدا شود،و با خدا نرد عشق ببازد،و شیفتگی و شوریدگی پیش گرفته،و به تبع آن از دنیا دست شسته،و یکسره غرق این توهمات و تخیلات باشد،اینها همه و همه،تراوشات ذهن خود انسان بوده،و به خدا ارتباطی نداشته و نخواهد داشت.
در توضیح پیرامون بند 3 یعنی وحدت وجود که از تراوشات ذهن عرفا و متصوفه بوده،گفتنی زیاد است.گرچه ما در کتاب:«تصوف از منظر اسلام»در این باره به تفصیل سخن گفته ایم،اما به لحاظ ضرورت بحث،ناگزیر مختصری نیز در اینجا توضیح می دهیم.وحدت وجودی ها معتقدند که چون خدا با تجلی خود، هستی را خلق نموده،و به عبارتی دیگر،همه هستی محل ظهور و تجلی ذات حق تعالی هستند،پس دوئیتی در بین نبوده،و حقیقت امر آن است که هستی همه خدا،و خدا نیز همان هستی است.خدا در همه چیز هست و هیچ چیز جدا از خدا نیست.بر مبنای تفکر وحدت وجودی ها،خدا در عین کثرت وحدت،و در عین وحدت کثرت دارد.از آنجا که خدای تعالی هستی را بر مبنای عشق خلق نموده، پس عالم وجود به طور کلی غرقه در جذبه عشق الهی بوده،و همگی در حال عشق ورزیدن به معشوق ازلی اند.
مطالبی که عنوان شد مختصری در ارتباط با تفکر وحدت وجودیها پیرامون خلق جهان هستی بود.چنانچه پیش از این نیز عنوان شد وحدت وجودی ها معتقدند که خدای تعالی عالم وجود را با تجلی خود خلق نموده و خود در تمام هستی حضور دارد.در اینجا با سه پرسش روبرو هستیم.
الف-این انگاره که خدا در تمام هستی حضور دارد،یعنی چه؟آیا ذات حق با مخلوقات خود عجین شده یا نه! مفهوم این عبارت چیز دیگری است؟
ب-در خلقت عالم وجود به واسطه تجلی،خدای تعالی ابتدا تجلی نموده،و بعد هستی را خلق نموده،یا ابتدا هستی را خلق نموده،و بعد بر هستی تجلی نموده، یا آن که هر دو فعل یعنی خلق و تجلی،با هم صورت گرفته است؟
ج-عرفا از کجا و چگونه این معنا را تشخیص داده اند که خلقت عالم وجود به واسطه تجلی بوده،و شکل دیگری در کار نبوده است؟
در توضیح پیرامون بند الف که عنوان شده بود این که از نظر عرفا خدا در تمام هستی حضور دارد یعنی چه؟ آیا ذات حق با مخلوقات خود عجین شده یا نه! مفهوم این عبارت چیز دیگری است؟بایستی دانست آنچه که بر مبنای انگاره وحدت وجود دریافت می شود چیزی جز همان موضوع عجین شدن ذات حق با عالم وجود نمی باشد.
وحدت وجودی ها معتقدند که خدا در همه چیز هست،و به عبارتی بهتر،در همه چیز و همه جا حضور و ظهور دارد.بر مبنای این انگاره همه چیز خدا،و خدا نیز همه چیز است.به عبارتی دیگر،معنا و مفهوم این تصور آن است که ذات خدا فارغ از وجود انسانها،در وجود همه مخلوقات از جمله:اسب،خر،گاو، الاغ، کفتار، روباه و بدتر از اینها نیز حضور و وجود دارد.بسیارخوب!پرسش این است:آیا خدایی که علم و قدرت اش بی انتها است،و دلیل اش هم خلقت همین جهان به این عظمت است که می بینیم،نمی توانست جهان هستی را جوری خلق کند که ذات خودش با آن عجین نباشد؟
به باور ما خدایی که آن همه علم و قدرت دارد،می تواند جهان هستی را جوری خلق کند که هم خودش با آن عجین نباشد،و هم بر جمیع جهات آن احاطه کامل و همه جانبه داشته باشد.لزومی ندارد انسانی که کامپیوتر را خلق نموده،خودش هم در همه برنامه های آن حضور و به عبارتی بهتر جزء برنامه های آن باشد!
چنانچه پیش از این نیز عنوان شد از آنجا که عرفا و صوفیه بر اثر به قول خودشان کشف انگاره پوچ و مضحک وحدت وجود،و به تعبیری دیگر،انگاره همه خدایی،غرق در لذت بوده،و سر از پا نمی شناخته اند،لذا بدون آن که به تبعات این توهّم خود بیندیشند،همین جوری از یک طرف این مطلب را در میان مردم رواج دادند،و موجبات گمراهی مردم را نیز فراهم آوردند،و این در حالی است که ضعف و سستی این دیدگاه از نظر اهل فن،بس معلوم و مشهود است.
چنانچه پیش از این نیز عنوان شد،در ارتباط با موضوع خلقت جهان هستی و بالاخص انسان،آیات فراوانی در قرآن وجود دارد،و خدای تعالی تا حدودی این موضوع را روشن فرموده،اما بد نیست این را بدانید که در هیچ جا از قرآن،چیزی در ارتباط با موضوع تجلی و وحدت وجود عنوان نشده،و اینها همه از ابداعات و اختراعات عرفا و صوفیه است.
ممکن است برخی از پیروان عرفان و تصوف در راستای توجیه وحدت وجود مثال هایی از جمله مثال شمس و تابش نور شمس را عنوان نموده،و این طور توجیه کنند که همان گونه که نور شمس بر همه جا می تابد و همه جا را روشن می کند،در همان حال که نور شمس خود شمس نیست،از خود شمس نیز جدا نیست.در این مثال تعریف وحدت وجود از نظر وحدت وجودی ها بدین صورت است که خدا که نور آسمانها و زمین است،بر عالم وجود تابیده،و عالم وجود را دربر گرفته،و در همان حال که عالم وجود در نور الهی مستغرق است،خدا نیست،اما از خدا نیز جدا نیست.در توضیح پیرامون مطالب فوق از آقایان وحدت وجودی باید سؤال نمود که اولاً شما بر چه اساسی بدین نتیجه رسیده اید که وحدت وجود،انگاره ای صحیح است.چیزی که نه در قرآن ذکر شده،و نه پیامبر خدا در ارتباط با آن اشاره ای نموده،شما از کجا بدین معنا دست یافته اید؟
خواهند گفت آیات و اخباری هست،و از جمله آیه 35 سوره نور یعنی:«الله نورالسموات والارض ....»و آیات دیگر را عنوان نمایند.در پاسخ بدانها باید بگوییم ما نیز این مطلب را انکار نمی کنیم و می دانیم که آیات و اخباری هست،اما نکته مهم آن است که عرفا و صوفیه از آن آیات و اخبار،تفاسیری نادرست و ناصواب به عمل آورده اند.البته ما در کتاب:«تصوف از منظر اسلام»در این باره به تفصیل سخن گفته ایم.
ثانیاً اگر بنا بر تفسیر شما از وحدت وجود،بپذیریم که بر مبنای آیه 35 سوره نور،همان گونه که عنوان شد منظور از وحدت وجود چیزی در حد همان مثال شمس و تابش نور شمس می باشد،بایستی گفت که این طرز تلقی و برداشت از موضوع،دیگر آن وحدت وجود به تعبیر صوفیه نخواهد بود.زیرا در این نوع نگرش میان وجود و موجود،و به تعبیری دیگر میان ذات خدا و موجودات عالم،هیچ اشتراکی نیست،و هر یک با توجه به ذات و حیثیت خود،از اصالت برخوردارند.در این نوع نگرش ذات خدا در همان حال که بر کل جهان هستی و عالم موجود محیط است،هیچ گونه امتزاج و آمیزشی با آن ندارد،و جهان هستی و عالم موجود نیز در همان حال که مستغرق در ذات الهی است،از هرگونه امتزاج و آمیزشی با ذات خدا به دور می باشد.
در توضیح پیرامون بند ب که عنوان شده بود:آیا در خلقت عالم وجود به واسطه تجلی،خدای تعالی ابتدا تجلی نموده،و بعد هستی را خلق نموده،یا ابتدا هستی را خلق نموده،و بعد بر هستی تجلی نموده،یا آن که هر دو فعل،یعنی خلق و تجلی،با هم صورت گرفته؟بایستی گفت این خود پرسشی مهم است.زیرا اگر بگویند که خدای تعالی ابتدا تجلی نموده،و بعد خلق نموده،بسیارخوب! پیش از این نیز توضیح داده شد که با تجلی صرف نمی توان چیزی را خلق نمود،و برای خلقت عالم وجود،به ماده اولیه آن نیاز است.اگر بگویند که ابتدا خلق بوده، و بعد تجلی نموده،این فرض معقول تر است مشروط بدان که تعریف درستی از تجلی عنوان شود،نه آن تعریفی که عرفا و صوفیه عنوان نموده اند.در ارتباط با بخش آخر پرسش که عنوان شده بود:یا آن که هر دو فعل یعنی خلق و تجلی، با هم صورت گرفته باشد،بایستی گفت این تصور اشکالی تولید نمی کند،مشروط بدان که بپذیریم در خلق عالم وجود،از ماده اولیه ای که لازمه خلقت موجودات است،استفاده شده است.
در توضیح پیرامون بند ج که عنوان شده بود عرفا از کجا و چگونه این معنا را تشخیص داده اند که خلقت عالم وجود به واسطه تجلی و وحدت وجود بوده،و شکل دیگری در کار نبوده است؟چنانچه در گذشته نیز متذکر شدیم در ارتباط با این فرض که عالم وجود به واسطه تجلی خدا بر هستی خلق شده و وحدت وجود حاکم بر جهان هستی است،هیچ دلیل عقلی و نقلی نداریم.
دلیل عقلی نداریم،زیرا عقل می گوید وقتی راههایی بهتر از تجلی وجود دارد،مسلماً خدای تعالی از آن راهها رفته و دلیلی نیز ندارد که بی جهت خود را با عالم امکانی درگیر نماید.دلیل نقلی نیز نداریم چون این چیزها نه در قرآن ذکر شده و نه در کلام پیامبر.این نیست مگر آن که بپذیریم عرفان و تصوف در اسلام سابقه ای نداشته،و عرفا و متصوفه اسلام نیز با تأثیر پذیری از مکاتب هندوئیسم،بودیسم،عرفان یهودی و عرفان مسیحی،این گونه مطالب را از آنان اخذ،و با زدن رنگ و لعاب اسلامی بر آنها،با عنوان عرفان اسلامی در بین مسلمانان ترویج نموده اند.
خواننده باید بداند منظور نگارنده آن نیست که عرفان و تصوف به طور کلی مشربی مذموم و مطرود است.خیر! این طور نیست،و ما در کتاب تصوف این معنا را ذکر کرده ایم که عرفان و تصوف در حیطه خودسازی و اخلاق فردی،ادبیاتی بس غنی و بی بدیل دارد،که همان ادبیات می تواند سالک را در طی منازل رشد و کمال و تعالی به مراتب و درجاتی فوق تصور رهنمون باشد.اما بایستی دانست که دو اشکال مهم و اساسی بر سر راه این قضیه هست که اگر بدانها توجه نشود، سالک نه تنها راه به جایی نخواهد برد،بلکه سقوط نیز خواهد نمود.
نکته اول آن است که بدانیم حوزه کار عرفان و تصوف بیشتر حوزه فردی است،و آموزه های آن در حوزه جمعی نه تنها کاربردی ندارد،بلکه بس مخرّب است.به عنوان مثال با تکیه بر مقام زهد،که یکی از مقامات هفتگانه عرفان و تصوف است،سالک باید کلیه علائق دنیوی را ترک گفته،و به خودسازی بپردازد. این نگرش گرچه در حوزه اخلاق فردی امری بسیار خوب و سازنده است،اما در حوزه اخلاق جمعی یعنی کل جامعه،نه تنها خوب و سازنده نیست،بلکه بسیار نیز مخرّب است.چرا؟چون آحاد مردم در جامعه،می باید با کمال رغبت و رضایت در مسیر اصلاح امور زندگانی و معیشت جامعه خود،برنامه ریزی و تلاش کنند،تا بتوانند جامعه ای خوب و سالم پدید آورند.اگر قرار باشد افراد یک جامعه همه چیز را رها نموده،و به کنجی بنشینند،و مراقبه کنند،نتیجه اش جز انحطاط و نابودی آن جامعه چیز دیگری نخواهد بود.
شایان ذکر آن که این مشکل در ارتباط با دیگر اصول و آموزه های تصوف و عرفان نیز وجود دارد.به عنوان مثال مقامات هفتگانه یعنی:توبه،ورع،زهد،فقر، صبر،توکل و رضا،و حالات دهگانه یعنی:مراقبه،قرب،محبت،خوف،رجا،شوق،انس، اطمینان،مشاهده و یقین،هر یک به نوعی یکی کمتر و یکی بیشتر،سالک را به انزواطلبی و ترک علائق دنیوی می کشاند،و این در حالی است که پیامبر اسلام با عبارت:«لارهبانیة فی الاسلام»،یعنی در اسلام رهبانیت و گوشه گیری و به تعبیری بهتر،ترک علائق دنیوی نیست،همان ابتدا این گرایش را رد نموده،و تکلیف مسلمانان را نیز در این رابطه معلوم نموده است.
نکته دوم انگاره وحدت وجود در عرفان و تصوف است.در ارتباط با مقوله وحدت وجود و اشکالات مربوط بدان پیش از این مطالبی گفته شد.اما مطالب عنوان شده همه ماجرا نبود.نکته مهمی که در ارتباط با انگاره وحدت وجود لازم است بدان توجه کنیم آن است که بدانیم بر اساس این تلقی انسانها و به طور کلی همه مخلوقات عالم،مظهر حق تعالی محسوب می گردند.بایستی دانست که همه عالم اگر مظهر حق تعالی محسوب گردند،هیچ مشکلی ایجاد نمی شود،مگر در ارتباط با انسان.از آنجا که نوع انسان موجودی است بسیار زیرک و در عین حال زیاده خواه،چه بسا از این حربه در راستای القای برتری و تفوّق خود بر دیگران بهره برداری نماید،و این همان چیزی است که باید به شدت از آن احتراز نمود.از آنجا که باور نگارنده انگاره وحدت وجود برای انسان ها یک نوع تقدس ایجاد می کند،لذا باید با آن مبارزه نمود،و مانع از رواج این گونه دیدگاهها شد. چرا؟چون به نفع بشریت نیست.توجه بدین نکته ضروری است در قرون وسطی پاپها و اسقفها که برای خود نوعی الوهیت و تقدس قائل بودند،با استفاده از همین حربه هزار سال بر مردم اروپا حکومت کردند،و آن همه فجایع آفریدند. ناگفته نماند آنها نیز در ابتدا با طرح مقولاتی از قبیل حلول،اتحاد،تجلّی و ظهور وارد شدند،و با القای این چیزها در ذهن مردم بود که توانستند بر مردم مسلط شوند.بعد از هزار سال که مردم از ناحیه آنان رنج و مصیبت تحمل نمودند،در نهایت بر نظام کلیسا شوریدند،و آنان را از اریکه قدرت به زیر کشیدند،و در نهایت معلوم شد که همه آن چیزهایی که پاپها در ارتباط با الوهیت و تقدس خود بیان کرده بودند،دروغ بوده است.
از نمونه این گونه تقدس گرایی ها و بزرگ نمایی ها بر مبنای همان انگاره تجلی و وحدت وجود،در بین عرفا و متصوفه نیز فراوان بوده است.مشایخ و اعاظم تصوف و عرفان برای خود،مراتبی بس والا قائل بوده،و مریدان نیز چون بندگانی مطیع و فرمانبردار در خدمت شان بودند.مریدان باید اوامر مرشدشان را بی چون و چرا اطاعت می نمودند،تا آنجا که اگر مرشد به مرید می گفت:بمیر! مرید باید می مرد.بایستی دانست که از قبیل اینگونه افراط کاریها و زیاده رویها در طریقت تصوف و عرفان فراوان بوده است.همه حرفها بر سر این است که مردم مراقب باشند،و اجازه ندهند که احدی تحت پوشش این گونه انگاره ها،در صدد کسب نفوذ و سیطره بر مردم باشد.
در خاتمه لازم است بدین نکته نیز اشاره کنیم.گفته شد که مشرب عرفان و تصوف در ارتباط با رشد و کمال و تعالی انسان در حیطه اخلاق فردی،ادبیاتی غنی دارد.پرسش این است آیا می توان از این ادبیات در راستای رشد و تعالی انسان بهره برداری نمود؟در پاسخ باید بگوییم بلی! فارغ از دیدگاههای غلط و انحرافی اش،از ادبیات تصوف و عرفان یعنی آموزه های فردی و اخلاقی اش می توانیم در راستای رشد و تعالی خود بهره برداری نماییم،مشروط بدان که فردیت را در خدمت جمعیت قرار دهیم.یعنی هرجا که به خود می پردازیم،بدین نکته نیز توجه داشته باشیم که از منافع و مصالح جمعی عدول ننموده،و به عبارتی دیگر،منافع و مصالح خودمان را در منافع و مصالح جمع دنبال کنیم.اگر بدین گونه با قضیه برخورد نماییم،قطعاً از ادبیات و آموزه های فردی و اخلاقی تصوف و عرفان بهره های زیادی خواهیم برد.
کریم نافعی فرد
تهران ایران
|